سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
عشقولانه
در حقیقت، کسی تو را دوست دارد که برایت چاپلوسی نکند و کسی تو را می ستاید که [ستایش خود را] به گوش تو نرساند . [امام علی علیه السلام]

عشقولانه

 

 
آواز باد وباران.....(یکشنبه 13 آذر 90 ساعت 5:0 عصر )


ای مهربـانتـر از برگ در بوسه های باران



....



بیـــــداری ستــــــاره در چـــــشـــــــم جویباران






آیینه نگـــاهت پـــیوند صــبــــح و ســـــــاحل



....



لبخـند گــاهگــاهت صــــبــــح سـتـــــاره باران






بــآزا که در هــوایت خــــامـــــوشی جنـــــونم



....



فریـــــادهــا برانگیــخت از سنــگ کوهساران






ای جویـبار جــاری ، زین سایه برگ مگریز



....



کاین گونه فرصت از کف ، دادند بی شماران






گفتی : ((به روزگاری مهری نشسته)) گفتم



....



بیـرون نمیتوان کرد (( حتی )) به روزگاران






بیگانگی ز حـد رفــت ای‌ آشـنـــا مپــرهیز



....



زیــن عــاشق پشیمــان ، سرخیـل شرمساران






بیش از مـن و تـو بسیار،بسیار نقش بستند



....



دیــــوار زندگـــــی را ، زیـــن گـونه یــادگاران






وین نغمـه محـبت ، بعــد از مـن و تـو مـاند



....



تا در زمــــانه بـــــاقــی است آواز باد و باران






شفیعی کدکنی




 
ترانه صبر....(یکشنبه 13 آذر 90 ساعت 5:0 عصر )


 


به یاد چشمهای تو پلک میزنم ثانیه ها را


و با صدای آب پیوند میدهم تپش های قلب مهربانت را



همچنان که نوای باد میان سبزیِ برگها میپیچد





طنین صدای تو ساز دل را کوک میکند،

و در پس ابرهای سپید





در آبیِ آسمان خیال


یاد توست کاین چنین


،حجم خاطره را نقش می زند


کجاست گرمای پر مهرِ دستانِ نوازشگرت


تا که


یک به یک


بند به بند


سلول به سلول


بوسه زنم



سر انگشتان لطیفش را؟



!!



چشمِ سر که میبندم





چشم دل ستاره های آسمانش را



در انعکاسِ آرامشِ روحِ تو به رقص در می آورد



...



در این تیره شام ‍‍ژرف


بالشی سکرآورتر ازکوهِ شانه هایت سراغ داری؟


یا که لالایی موزون تر از آهنگ نفسهای نسیم وارت؟



حال که همچو باران





یادِ شیرین ِ احساس ِ خوبِ با تـــــــــو بودن را

پشتِ سبزترین پنجره ی باغ ِ بهار

ضرب گرفته ام


به آییــــــــن مهـــــــر



بخوان





به گوش قاصدکان

ترانه ی صبر



...




 





 
شناسنامه(یکشنبه 13 آذر 90 ساعت 5:0 عصر )

نام:گمنام
فامیل:به عهده خودتان
دین:عاشق پرست
نام پدر:سرزنش
نام مادر:سلطان بد بیاری
نام همسر:طلاق
گروه خونی:مشکی غلیظ
شهرت:ساقی شراب
شغل:اتنظار بی هوده
شماره شناسنامه :*****
محل صدور:دنیای خفتگان

محل کار:سر کوچه بن بست
محل سکونت:گوشه خیابان
آدرس:خیابان ستم چهارراه بی کسی کوچه بد بختی پلاک بی نهایت
جرم:بزرگ شدن
محکومیت:پیر شدن
هدف:رهایی از ذلت
نتیجه:عزرائیل



 
شاکی یک متهم(شنبه 14 خرداد 90 ساعت 1:0 صبح )

 



 شاکی پرونده سلام ، درسته من متهمم
حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم
چه ذوقی کردم ، شنیدم گفتی شکایت می کنی
اما دلم گرفت که گفتی ، منو اذیت می کنی
من تو رو اذیت می کنم ، منی که می میرم برات
منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات
تو حکم من نوشته بود ، طبق مواد یک و بیست
تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست
معلومه عاقلانه نیست ، عاشق که عاقل نمی شه
ولی با این جواب من که حکمی باطل نمی شه
شاکی محترم ، گلم ، بگو که زندونیم کنن
بگو پیش پای چشات ، یک شبه قربونیم کنن
بگو به افتخار تو ، بیان منو دار بزنن
علت دیوونگیمو ، تو کوچه ها جار بزنن
بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن
عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا ، نندازن
آخه حسودی می کنم ، بفهمن این راز و همه
 
فردا تقلب کنن از جنون این متهمه
 
دوس ندارم زیبای من از هر کسی شکی باشه
متهم اون نباید تو کره ی خاکی باشه
شاکی من ، قانون می گه : به هر کی رو کنه جنون
چون قانونو نمی شناسه ، دیگه نه تنبیه و نه اون
متهمت ، اما می خواس ، شامل این بندا نشه
به خاطر همین داره ، بارای عقلو می کشه
نشسته تنها ، این گوشه ، بدون حامی و وکیل
کلی خوشش اومده از عشق تو وجرم و دلیل
خوب می دونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو
می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو
درسته که عاشقتم ، اما مگه من دیوونم
خنده رو از تو بگیرم ، که بی چشات نمی تونم
خلاصه که شاکی ماه ، صاحب پرونده ی من
خاطره ی گذشته هام ، مالک اینده ی من
متهمت قصدی نداشت ، عاشقیشو به دل نگیر


 


 



 



 
داستان(شنبه 14 خرداد 90 ساعت 1:0 صبح )

عشق...


پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت....


زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است..







بازدیدهای امروز: 0  بازدید

بازدیدهای دیروز:3  بازدید

مجموع بازدیدها: 1280  بازدید


» لینک دوستان من «
» لوگوی دوستان من «
» آرشیو یادداشت ها «
» اشتراک در خبرنامه «